قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2395
تاريخ الفي ( فارسى )
روى نموده و مىنمايد ، چون مستلزم رفاهيّت اهل ايمان و منتج اعلاى معالم شريعت سيّد اهل ايقان خواهد بود ، ما آن را عين جمعيت خاطر و راحت جان مىدانيم . القصّه ، سلطان امثال اين كلمات را بر زبان رانده البتكين را بر محاربه تحريض فرموده خود نيز پياپى حملهها نموده بسى از دلاوران آن طايفه را به قتل رسانيد . آخر الأمر ، روميان با وجود آن كثرت و شوكت از طاقت مقاومت آن شر ذمهء قليله عاجز آمده روى به گريز نهادند و حاميان حوزهء دين شمشير كين از نيام انتقام برآورده جمعى كثير از آن كفّار نگونسار را به دار البوار رسانيدند ، تا آنكه وقت غروب نيّر اعظم « 1 » در آن معركه از نصارى ديّارى نماند « 2 » . و سلطان البارسلان جمعى از دليران سپاه خود را همراه گوهرآيين ، كه يكى از عظما و اركان دولت او بود ، به تكاميشى قيصر فرستاده خود متوجّه سراپردهء او شده بر سرير او قرار گرفت . گوهرآيين به موجب فرمودهء سلطان ، قيصر را تعاقب نمود . اتّفاقا ، در اثناى راه يكى از غلامان سلطان كه همراه گوهرآيين بود به قيصر رسيده غافل از آنكه او قيصر است زخم نيزه به وى رسانيد . و چون آن زخم كارگر نيامد غلام بازگشت كه كار او به اتمام رساند كه قيصر از ترس جان فرياد برآورد كه : اى جوان ، دست از من بازدار كه منم ارمانوس قيصر روم . غلام چون نيك نظر كرد فرّ و بزرگى در وى هويدا ديد و لباسى كه مخصوص سلاطين آن طايفه بود ، و غير از قياصره كسى ديگر نمىپوشيد ، پوشيده بود يقين او شد كه قيصر است . پس غلام آن را فوز عظيم دانسته خدمت قيصر را اسير كرده به خدمت گوهرآيين رسانيد . و از عجايب حالات آنكه در روز عرض لشكر ، نام اين غلام را خواجه نظام الملك به واسطهء حقارت جثّه از دفتر سپاه خواست حكّ نمايد . و چون سلطان البارسلان بر آن حال اطلاع يافت فرمود : چرا نام او را از دفتر حكّ نمودى ؟ شايد كه ارمانوس را او اسير كند . اتّفاقا ، موافق آنچه از زبان گهربار سلطان صادر گشته بود ارمانوس قيصر بر دست همان غلام گرفتار شد « 3 » . و چون قيصر را پيش گوهرآيين آورد ، گوهرآيين فى الحال از روى تعجيل تمام خدمت قيصر را گرفته متوجّه اردوى شهريار كامگار البارسلان گشت و طبقات حشم ، فوجفوج در
--> ( 1 ) . نيّر اعظم : خورشيد . - و . ( 2 ) . در شكست ملاذگرد ، نقش منفى و بىتفاوتى رزمندگان ارامنه ، دستكم در دست به شمشير نبردن در برابر دشمن ، كه از خطّمشى سياسى و مذهبى دولت بيزانس در سرزمينشان دل خوشى نداشتند ، بىتأثير نبود ؛ - تاريخ ايران ، پژوهش دانشگاه كيمبريج ، ج 5 ، ص 78 . ( 3 ) . مستوفى مىنويسد : « . . . و قيصر بر دست غلامى رومى ، [ كه جزو سپاه البارسلان بود ] ، الفقشتنام اسير شد و عجب آنكه عارض به وقت عرض ، از غايت حقارت جثه ، نام او نمىنوشت » ؛ - تاريخ گزيده ، ص 433 ؛ و نيز - راوندى ، راحة الصّدور ، ص 119 .